تبليغاتX
لغزش سکوت
لغزش سکوت

گاهی سکوت می شکند مهر گفتگو * گاهی دلم برای سخن تنگ می شود

آدم توی زندگی‌اش با تن‌های زیادی سروکار دارد. بعضی از این تن‌ها خیلی بیش‌تر از بعضی تن‌های دیگر با آدم یکی می شوند. یکی از آن‌هایی که من با او احساس یکی بودن زیادی کرده‌ام (حالا شاید خودش این حرف را برای خودش فحش حساب کند) مهدی شریفی است، که بعد از دو سال انتظار اولین رمان‌اش را نشر چشمه تقریبا یک ماه پیش بیرون داد وبالاخره «تن‌ها» نزول اجلال فرمودند! این روزها که این خبرها می‌رسند خوش‌حالم از این که با تن‌ها بوده‌ام و با تنهایی خو نکرده‌ام.

حالا این که من چرا این‌‌قدر دیر دارم برای اولین رمان یکی از نزدیک‌ترین تن‌هایم می‌نویسم را می توانید بگذارید پای عوضی بودن من.

هنوز یادم هست روزهای مدرسه المهدی را که پشت زرق و برق مغازه های صفاییه قایم شده بود و مهدی شریفی را که از همان روزها نویسنده شدن را جدی گرفته بود و این که چه‌قدر عاشق رضا امیرخانی بود و این که این حرف‌ها چه‌قدر خمیرمایه درست می کرد برای خنده‌هامان...

این روزها ساختمان مدرسه المهدی(ع) حسابی پیر شده جوری که باید توی سالن اجتماعات‌اش(!) ستون های موقت بگذارندتا آوار نشود روی سر دخترهای ننری که آمده اند صفاییه روسری بخرند برای خودشان، اما نهال‌هایی که آن روزها کاشته شد در حوالی این مدرسه این روز ها جوان شده اند و دارند به ثمر می‌نشینند کم‌کم. و حتما مهدی شریفی باعث افتخارش خواهد بود.

برای توصیف رمان «تن‌ها» همین را می‌گویم:

طلبه ای رمانی نوشته است و هنوز طلبه است. همین. اگر کسی منظورم را فهمیده باشد می فهمد که این یعنی خیلی از نویسنده اش تعریف کرده ام. بقیه‌اش را شما بعد از خواندن بگویید.


اما بعد ها:

1.این ها چند لینک‌ هستند در مورد رمان‌تن‌ها:

وبلاگ نویسنده(مهدی شریفی)

خبر ایسنا در باره «تن‌ها»

«تن‌ها» در نگاه حسین سلیمانی (دوست مشترک)

«تن‌ها» در وبلاگ یادداشت‌های یک خانم معلم

خبر جام نیوز (انعکاس مطلب خانم معلم)

خبر گزاری کتاب ایران

خرید آن‌لاین «تن‌ها»


برچسب‌ها: تن‌ها, مهدی شریفی, رمان
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت توسط عین،صاد،میم| |


خیالهایم را می سازم، غافل از این که این که خیالها دارند من را می سازند.

سرنوشتم را می نویسم حال آن که سرنوشت ها خیلی وقت است دارند من را می نویسند.

اراده را در دست می گیرم، وقتی اراده ها من را در مشت دارند.

-

-

-

 چه قدر دور دارد -راستی- این دنیا، تا دور ما کی برسد...



اما بعد ها :

1.    1. آخر سر شما چی فکر می کنین؟ اول مرغ بوده یا تخم مرغ؟ من می گم این از اون سوالهای انحرافیه و هدفش هم چیزی نیست جز این که حق مردارو پایمال کنه، چون مرغ که تا خروسی نباشه تخم نمی کنه!

2.    2. من کلا آدم خیالاتی ای هستم. حالا زن ام «ادام الله ظلها الطویله!» این را ببیند احتمالا تعجب می کند اما خب هستم دیگه. دعا کنید خیالهایم من رانسازند. اگر می سازند لااقل خوب خیال کنم.

3.    3. بالا جلوی کلمه (زن ام) می خواستم بنویسم «کثر الله امثالها» گفتم حالا یه وقت میاد می خونه ناراحت می شه . اما حیفم اومد اصلا ننویسم این جا نوشتم!

4.    4. چون زیاد حرف زدم این یکی رو نمی نویسم دیگه.

 


برچسب‌ها: دور, زندگی, آرزو, خیال
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت توسط عین،صاد،میم| |

درراه عشق آتش و طوفان... همین بس است

چشم امید و قلب پریشان... همین بس است

ما را شراب و میکده حاجت نمی شود

در کنج صحن باشی و باران... همین بس است


برچسب‌ها: حصرت معصومه, حرم, شعر
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت توسط عین،صاد،میم| |

نقاش خلقت چون نخی در هم تنیده

نقش من و نقش تو را با هم کشیده

من با خودم گفتم کسی، مثل من و تو

هرگز دو تن را این چنین "مفرد" ندیده

حالا چگونه باورم گردد که امروز

وقت جدایی"خودم" از "من" رسیده

آن قدر شوق پر زدن داری که انگار

بال و پری هستی که از زندان رهیده

تو همچنان"یک"،یک"یکِ" تنهای تنها

من "هشت" گشتم یعنی "یک" قامت خمیده


تو یوسفی در مجلس هفتاد لیلی

کز شوق تو انگشت نه، گردن بریده


اما بعدها:

1.برای آمدنت انتظار کافی نیست ...

2. از معدود طرح هایی با موضوع انقلاب بحرین که خوشم اومد: این جا ببینن



برچسب‌ها: شعر, زینب کبری, زبانحال, اربعین
نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت توسط عین،صاد،میم| |

باز مویت را مجعد کرده ای

عهد مستی را مجدد کرده

جای جایت زخم دارد، نکند

یاد لبهای محمد(ص) کرده ای

روی نیزه قامتت زیبا تر است

ماه را حیران این قد کرده ای

هیج می دانی به این جلوه گری

بادل مستان جه سان بد کرده ای؟!

زنده در جانم به قرآن خواندنت

حیدر و زهرا و احمد(ص) کرده ای

مثل ماه آسمان قلب مرا

گاه در جزر و گهی مد کرده ای

الف قد مرا از داغ خود

مثل یک دال مشدد کرده ای

قبله ام رو، سجده گاهم خاک تو

كوفه را يكباره معبد کرده ای

عاقبت موی تو دستش را گرفت

راهب پیری که مرتد کرده ای

*

شعر از من نیست شاعر بی خود است 

غزل صفر مرا صد کرده ای

با نگاه خیس و خشکی لبت

داغ را در دل موبد کرده ای

معجزاتت سد چشمم را شکست

ای که اعجازات بی حد کرده ای

خنده بر لبها حرامم تا ابد

سیل خندان مرا سد کرده ای

*

روی زیبایت بت و روی بتت وجه خدا

باز بین کفرو دین مارا مردد کرده ای



اما بعد:

1. ببخشید این همه بی وزنی را به سنگینی اشک هایتان!

2.اگر دیر آمدم مجروح بودم     اسیر قبض و بسط روح بودم

نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت توسط عین،صاد،میم| |




آخرین نوشته های من :
- تن‌ها
- دور تا دور زندگی
- در حال و هوای حرم حضرت معصومه سلام الله علیها
- "دو"ی مفرد
- باز مويت را مجعد كرده اي ...
- «من» هراسی
- سر خم می سلامت ...
- اینم از پست گذاشتن ما
-
- الشعب یرید اسقاط هاشمی!!